خرید بک لینک

از خدا برای قلب بیمارم وعمری که میدانم کوتاه است فرصتی دوباره میخواهم،

عمری آنقدَر که با مُنتقِم خون شما

همراه و هم قدم شوم و آتش درونم آرام گیرد.







شهیدغلامحسین کبیری



مادر و دختر خانواده رجبپور

دختر، مدیر مهد بود. شاید هم مادر مهد. دلش رضا نمیداد از آنها که وضع مالیشان زیاد روبهراه نیست، هزینهای بگیرد. زندگی است دیگر؛ برای خیلی از آدمها به مهد سپردن کودکشان، یک فانتزی پز دادنی نیست؛ مجبور میشوند. فاطمه از برخیشان پول نمیگرفت. برای بعضیشان حتی لباس میخرید. بعضیشان را مریض که میشدند، با هزینه خودش دکتر میبرد. میآوردشان خانه حتی. مسلمانی میکرد فاطمه؛ مذهبی بودنش، فقط ژست نبود.
فاطمه دانشجوی کارشناسی ارشد تکنولوژی آموزشی بود. میتوانست حالا کارشناسی ارشدش را گرفته باشد، اگر آن شب اهالی دروغ و توهم و فتنه به هوای به دست آوردن اسلحه به پایگاه بسیج حمله نمیکردند! اگر وقتی مادر فاطمه در مهد کودک را باز کرد و آشوبگرانی را که فکر میکرد هنوز ذرهای تعقل در وجودشان مانده، به آرامش دعوت میکرد، آنها به مادر بزرگ مهدکودک حمله نمیکردند!
دیروزش روز مادر بود. فاطمه مثل همیشه تنها خواهر و دو برادرش را جمع کرد، پولهایشان را روی هم گذاشتند، زنجیر و پلاکی برای حضرت مادر خریدند. مادر میتوانست آنطور که خود میگفت، جمعه که فرزندانش مثل همیشه دور هم جمع میشدند، جلوی رویشان گردنبند رابه گردن بیاویزد، اگر آن
شب، بعد از پناه گرفتنش در مهد کودک، آشوبگران از پشت در به او و دخترش شلیک نمیکردند. مادر اولش فکر میکرد به زن مسنی که فقط از در نصیحت وارد شده، کسی کاری ندارد، حمله که شد در مهد پناه گرفت. فکر میکرد در را که ببندد، همه چیز تمام میشود، چه خبر از اسلحه گرم در دست مدعیان راهپیمایی سکوت داشت؟!

(از وبلاگhttp://www.razi000.blogfa.com )



در جوار خدا آرام بگیر اما ایمان داشته باش نوبت انتقام ما نزدیک است.



برچسب: نویسنده: پرنیا فدایی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی